تبليغاتX
زندگي بهتر
خداوندا من در کلبه فقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرش کبریایت نداری ، من چون تو خدایی دارم و تو چون خودی نداری

"صبا"

+ نوشته شده توسط پويا در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384 و ساعت 22:19 |

اولويتهاي زندگي

 

در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد  استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر  شده است ؟  همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
 است .

استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت  ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.

 

 برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط

 

"دلارام"

 

 

+ نوشته شده توسط پويا در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 11:0 |

شاید خدا:

 

...به من نگفته بودی چه شد خودم فهمیدم!

 

میدانم هر از گاهی دلهاتان تنگ میشود.همان دلهای بزرگی که جای من در ان است انقدر تنگ میشود که حتی یادت میرود من انجایم.دلتنگیهایت را از خودت بپرس.

 

نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم.هنوز خدایت همان خداست!هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمیخواهم تو همان باشی!

 

نگران شکستن نباش!

شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.اما جنسش عوض نمیشود...

چون من شکست نا پذیر هستم...

چون مرا داری...

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را مینوازد...

چون هر گاه تنها شدی تازه مرا یافتی...

چون هر گاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیدم.

درست است مرا فراموش کردی اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمیخواهد غمت را ببینم ...میخوهم شاد باشی..

این را من میخواهم...تو هم میتوانی این را بخواهی.

من گفتم    و جعلنا نومکم سباتا( ما خواب را مایه ارامش  شما قرار دادیم)........و من هر شب که میخوابی روحت را نگاه میدارم تا تازه شود...

 

 

نگران نباش!دستان مهربانم قلبت را میفشارد.

شبها که خوابت نمیبرد فکر می کنی تنهایی؟من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

 

                                               پروردگارت....

                                                          با عشق.

 

"زهرا"

+ نوشته شده توسط پويا در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384 و ساعت 10:49 |
يكي اومد معجزه خواس
 
گفتم ديدم پيشِ خداس
 
گفتش حالا خدا كجاس؟
 
گفتم ميونِ آدماس
 
پيش اون آدم لال  پيش اون مريض كور
 
پيش اون خونه تاريك   پيش اون مُرده تو گور
 
...
 
يا كه بالاي درخت يا تو ريشه تو زمين
 
يا كه تو چشماي توست  اونا رو ببند  ببين
 
...
...
 
خدا اصلا نميخواد چشماتو گريون ببينه
 
خدا اصلا نميخواد دسته گلي رو بچينه
 
...
...
...
 
خدا عاشق تر از اونهاس كه تو فكرش رو كني
 
خدا باز دوسِت داره اگه فراموشش كني
 
...
...
 
اگه كاري ميكنه فكر نكني قهره باهات
 
وقتي اومد پيش تو نذاري اونو زيرِ پات
 
...
...
...
 
خدا هر چي كه كنه بدون صلاحِ تو اونه
 
خدا هر بدي كني بدون بازعاشق ميمونه
 
"علي نويسي"
+ نوشته شده توسط پويا در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 و ساعت 16:53 |
آره با تو ام ! با تویی که امروز حال خوبی نداری
با تو که امروز خیلی احساس تنهایی می کنی
با تو که فکر میکنی به آخر خط رسیدی
یه چیزی رو بهش توجه کن
 
لحظه هایی تو زندگی هست که از سختی آدم رو هزاران بار می شکنند
لحظه هایی که هر کدامشون مثل یه قرن میگذره
لحظه هایی که وقتی سپری می شوند رد پای خودشون رو روی وجودت جا می گذارند
لحظه هایی که فکر می کنی تو آخرین مسافر این کره خاکی هستی و از هراس تنهایی تمام وجودت میلرزه
 
توی این لحظات که دلت شکسته ، غم همه عالم اومده توی دل کوچیکت ، دستای مهربونت یخ کرده ، چشمات منتظره
بدون که تو تنهانیستی همیشه دست هایی هست که دستات رو میگیره
کسی هست که برای غمت گریه می کنه
دلی هست که نگرانته
 
می دونی این لحظه های تنهایی خیلی قیمتی هستنند
چون با وجود اونهاست که قدر لحظه های در جمع بودن رو درک می کنی
پس بهاش رو بپرداز و از حاصلش لذت ببر
شاید بگی خسته شدم ..بریدم .. نمی تونم
باشه ! حرفی نیست استراحت کن دوباره راه بیفت
 
لحظهای نا امیدی خیلی دردناک هستنند
ولی با وجود اونهاست که ارزش زندگی درک می کنی ودیگه برای مسائل
پوچ و سطحی دلخور نمی شی
شاید بگی دلخوری من که پوچ نیست .. می دونم که برای خودت خیلی بزرگه
ولی وقتی از بالا بهش نگاه کنی میبینی که خیلی کوچیکه و به راحتی میشه حل بشه و یا پذیرفتش
 
همه این ها رو که می گم تو عمل خیلی سخته و مرد عمل می خواد
اگه مرد عمل هستی بلند شو صورتت رو بشور یه نفس عمیق بکش و بگو
مشکلات آماده باشید که من دارم میام از پا درتون بیارم
و اگه توی این نبرد گاهی زخمی شدی
بدون که یه جایی تو این دنیا کسانی هستنند که دنبال زندگی بهتر می گردند
دوستانی با صفا و با محبت که هر کدامشون یه دماوند هستنند برای تو و دل مهربونت
می تونی روشون حساب کنی
 
شاد باشی
"دلارامترین دلارام دنیا "
+ نوشته شده توسط پويا در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384 و ساعت 16:1 |

خدا را شكر

خدا را شكر كه تمام شب صداي خر خر شوهرم را مي شنوم .اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است .اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند .

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم . اين يعني شغل و درآمدي دارم و بيكار نيستم .

خدا را شكر كه بايد ريخت و پاش هاي بعد از مهماني را جمع كنم . اين يعني در ميان دوستانم بوده ام .

خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده است . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم .

خدا را شكر كه در پايان روزاز خستگي از پا مي افتم . اين يعني توان سخت كار كردن را دارم .

خدا را شكركه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم . اين يعني من خانه اي دارم .

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم . اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن .

خدا را شكر كه سر و صداي همسايه ها را مي شنوم . اين يعني من توانائي شنيدن دارم .

خدا را شكركه اين همه شستني و اتو كردني دارم . اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم .

خدا را شكر كه هر روز بايد با زنگ ساعت از خواب بيدار شوم . اين يعني من هنوز زنده ام .

خدا را شكركه گاهي اوقات بيمار مي شوم . اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم .

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم .

"مریم"

+ نوشته شده توسط پويا در شنبه یازدهم تیر 1384 و ساعت 15:32 |

"هومن ملک"

+ نوشته شده توسط پويا در پنجشنبه نهم تیر 1384 و ساعت 14:49 |

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است.

 تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقي بود.

 پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

 داد زد و بد و بيراه گفت. خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت.

 خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت. خدا سكوت كرد.

 به پر و پاي فرشته‌و انسان پيچيد خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت.

 خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد. خدا سكوتش را شكست

 و گفت: عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال

 از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن.

 لا به لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد؟ ...

 خدا گفت: آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويي هزار سال زيسته است

 و آنكه امروزش را در نمي‌يابد هزار سال هم به كارش نمي‌آيد. آنگاه سهم يك

 روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن.

 او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي‌درخشيد.

 اما مي‌ترسيد حركت كند. مي‌ترسيد راه برود. مي‌ترسيد زندگي از لا به لاي انگشتانش بريزد.

 قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده‌اي   دارد؟

 بگذارد اين مشت زندگي را مصرف كنم.

 آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد.

 زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد. چنان به وجد آمد كه ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود،

 مي تواند بال بزند، مي‌تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ....

 او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد،  اما ....

 اما در همان يك روز دست بر پوست درختي كشيد، روي چمن خوابيد،

 كفشدوزدكي را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد

 و به آنهايي كه او را نمي‌شناختند سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند

 از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد.

 لذت برد و سرشار شد و بخشيد. عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

 او در همان يك روز زندگي كرد، اما فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند:

 امروز او درگذشت. كسي كه هزار سال زيسته بود! 

 

"GreenEternity"

+ نوشته شده توسط پويا در شنبه چهارم تیر 1384 و ساعت 16:22 |