تبليغاتX
زندگي بهتر

Paolo Coelho

آدم ها دنيا را به همان صورتي مي بينند که دوست دارند باشد، و نه به آن صورتي که هست

 آن چه بوده است همان است که خواهد بود و آن چه شده است همان است که خواهد شد و زير آفتاب هيچ چيز تازه نيست

 آموختن يک چيز، به معناي برقرار کردن ارتباط با جهاني است که هيچ تصوري از آن نداريم. براي ياد گرفتن، فروتني لازم است

 آن که خود را سرشار از تقوا بداند ، فلج مي شود . آن که خود را سرشار از گناه بداند نيز فلج مي شود

 آموزش، نشان دادن امکان است. آموختن، براي خويش ممکن ساختن است

 آدم ها خيلي زود دليل زندگي خودشان را مي آموزند. شايد به خاطر همين باشد که خيلي زود هم از آن دست مي کشند

 احساسات بخشي از دنيايي است که در آن هيچ زمان، مکان و مرزي نيست

 انسان ها حاکم بر سرنوشت خودند. هميشه مي توانند مرتکب همان اشتباه ها بشوند. هميشه مي توانند از تمامي چيزهايي که مي خواهند و زندگي سخاوتمندانه پيش روي شان مي گذارد، بگريزند

 انسان تنها موجود طبيعت است که از مرگ خود آگاه است. با اين که مي دانيم همه چيز به پايان مي رسد، زندگي خود را به نبردي تبديل کنيم که سزاوار موجودي با زندگي ابدي است

 ايمان جلوي هر ضربه اي را مي گيرد. ايمان، زهر را به آب زلال مبدل مي کند

 اگر مي خواهي چيزي را بياموزي، در آن غوطه ور شو

 احساسات بايد همواره آزاد باشد. نبايد با رنج گذشته درباره عشق آينده قضاوت کرد

 انسان بايد انتخاب کند. نيروي او در همين نهفته است: قدرت انتخاب

 از آغاز زمان، آدميان کوشيده اند از راه عشق، جهان را درک کنند

 اجازه داريم در زندگي اشتباه هاي زيادي انجام بدهيم، به جز اشتباهي که ما را نابود مي کند

 اگر تنها با شي، هيچ حاصلي ندارد که سراسر جهان را درک کني

 اشخاص خاصي، در اشتياق ساختن جهاني که هيچ خطر خارجي امکان نفوذ به آن را ندارد، ديوارهاي دفاعي بسيار بلندي در برابر جهان خارج، در برابر اشخاص جديد، مکان هاي جديد و تجربه هاي جديد مي سازند و جهان دروني خود را برهنه بر جاي مي گذارند

 اشتباه، جهان را به حرکت در مي آورد. هرگز از اشتباه نترس

 انسان هرگز نمي تواند از رويا دست بکشد. رويا خوراک روح است، همان طور که غذا خوراک تن است

 انسانها همواره در لحظه مناسب به مکاني مي رسند که انتظارشان را مي کشند

 "پویا"

+ نوشته شده توسط پويا در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 و ساعت 15:38 |

001053.jpg

 

 دخترك در كوچه هاي زندگي اش مي دويد و زمان مي گذشت و او بزرگ و بزرگ تر مي شد. در تمام طول اين سال ها احساس خوشبختي مي كرد، هرچند كه زندگي اش پر از فراز و نشيب بود.
او بزرگ شد. مثل تمام دختركهايي كه بزرگ مي شوند، آرزوهاي بزرگ داشت. اما آرزوهايش با آرزوهاي دختركهاي ديگر متفاوت بود. آرزوهايش براي خودش قشنگ و براي ديگران جالب بود.
در يكي از شبهاي گرم تابستان كه دخترك در خانه تنها بود، بادبادكي رنگارنگ و كاغذي به پنجره اتاقش خورد و افتاد. دخترك بيرون پريد، بدون اينكه فكر كند چه بود كه به شيشه كوبيد، خم شد، بادبادك كاغذي را برداشت و به آن لبخند زد. او را به خانه برد. بادبادك در خانه دخترك ماند و او كم كم عاشق بادبادك شد. چيزي كه دخترك هيچ وقت فكرش را نمي كرد. دخترك و بادبادك بهترين روزها را با هم گذراندند، بهترين لحظه ها را. در روزهاي گرم تابستان و روزهاي سرد زمستان. روزها گذشت و آنها هر روز بيشتر از روز پيش عاشق هم مي شدند. روزها گذشت و يك سال به پايان رسيد. بادبادك كمتر حرف مي زد و دل دخترك مي لرزيد. آخر بادبادك به پرواز عادت داشت و مدتها بود كه پرواز نكرده بود. دلش براي پرواز تنگ بود. يك روز هر دو روي پشت بام رفتند. دخترك از رفتار بادبادك تعجب كرد. بادبادك گفت: ديگر وقت آن است كه بريم. دخترك تعجب كرد و گفت: پرواز؟! بادبادك گفت: بايد بپريم. ديگر وقت رفتن است. دخترك اما بال نداشت كه بپرد. اشك در چشمانش حلقه زد و گفت: من كه بال ندارم. تو هم بمان. من نمي توانم پرواز كنم.
بادبادك انگار نمي شنيد و شايد نمي ديد كه دخترك بال براي پريدن ندارد و چرا؟ بادبادك پريد و از بالاي آسمان اشاره كرد كه دخترك هم بپرد. دخترك دلش براي بادبادك مي لرزيد، ولي ... ولي پريد. پريدن بدون بال و لحظه اي بعد سقوط از بام و دخترك در كف زمين. چشمان دخترك به بادبادك نگاه مي كردند و ديگر حركت نكردند و ماندند براي هميشه. بادبادك پايين آمد و ديد كه دخترك براي هميشه چشمانش بسته شده است و تازه اينجا بود كه بادبادك فهميد دخترك بال نداشته است
.


"سمانه توراني"

+ نوشته شده توسط پويا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 16:34 |

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم.»

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 بخشي از كتاب «شيطان و دوشیزه پريم»، پائولو كوئيلو

 

"الهام"

+ نوشته شده توسط پويا در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384 و ساعت 16:30 |
اندوه جوان بودن


موضوع کتاب : شعر فارسي
نام نويسنده : شبنم سادات کشفي
ناشر : سبزان
شابک : 8-31-8249-964
تاريخ چاپ : 1384
نوبت چاپ : 1
قطع کتاب : رقعی
قيمت ريالی : 800 تومان

فصلی است که صدای جوانی در انتظار خشکیده، و اندوه ی شاید به بزرگی آسمان و شاید به کوچکی صفا در این دیار در دل جوانان جای کرده است، اندوه جوان بودن قطعا نخواهد توانست غم جوانی را، غم عشق را، غم زندگی را، و غم بود و نبودها را بیان کند لیکن عبوری است کوتاه از دل صدها جوان که معنی زندگی را، عشق را می فهمند و در جستجویش بیش از پیش تلاش می کنند. غم جوان بودن را با کوله بار عشق حمل می کردیم شاید در این صورت شانه هایم خسته نمی شد و همت ام ناپایدار نمی گشت

 

تمامی درآمد حاصل از این کتاب به نفع بیماران سرطانی استفاده میشود که به خانم  کشفی به خاطر این کار پسندیدشون تبریک میگوییم

"پویا"

+ نوشته شده توسط پويا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 و ساعت 17:29 |

 

 

زنی حدوداً نود ساله را می شناختم که هرگز از هيچ چيز ناراحت نمی شد او هيچگاه عصبی نبود ، پيوسته آرام و پرنشاط ، هميشه در آرامشی خدایی بوده با همه کس و همه چيز و حتی خودش در آرامش بود .

 

از او پرسيدند چگونه می تواند تحت همه شرايط آسوده خاطر باشد ؟

 

زن پاسخ داد : " من هر شب کودکی می شوم و قبل از خواب به گوشه ای ساکت و خاموش می روم . در سکوت به خدا فکر می کنم ، همه نگرانی ها ، تشويشها و مسائل روز را يک يک بر دامان خدا می گذارم اگر از کاری که کرده ام يا حرفی که زده ام احساس گناه کنم ، اگر کسی را رنجانده باشم ، اين ها را در سکوت به خدا می گويم و از " او " طلب بخشايش می کنم و بخشايش او را می پذيرم .

 

اگر نگران چيزي باشم آن را به خدا می سپارم و رهايٍش می کنم . اگر احساس تنهايٍی کنم يا تصور کنم که کسی مرا دوست ندارد ، همه را به خدا می گويم و آنگاه خدا مرا در آغوش پر مهرش می گيرد .

 

هميشه وقتی که به اين ترتيب همه چيز را رها می کنم و به خدا می سپارم ، آرامش عظيمي می يابم و همه فشارها ، تشويش ها و عصبيت ها ناپديد می شوند . " … بسياري از ما می کوشيم که بار مشكلاتمان را به تنهايی تحمل کنيم و يا چاره ای برای آنها بيابيم .


همين امروز اين بارها را فرو افکنيد ، آنها را به خدا بسپاريد در سکوت مشکلات خود را يک يک به خدا بگوييد، دعا کنيد تا چاره ای پيدا کنيد ، صميمانه دعا کنيد و ايمان داشته باشيد که خداوند شما را تنها نمی گذارد ...

 هر روز که از خواب بيدار می شويد دعا کنيد " خدايا ! ای پناه بی پناهان، ای خدای بی کسان ! سکّان زندگی خود را به دست های ايمن " تو " می سپارم ... بدين ترتيب خواهيد ديد که مشکلات نمی توانند بر شما غلبه کنند ... هرگاه احساس می کنيد تشويش در وجودتان افزايش می يابد ، فقط لبخند بزنيد بدين ترتيب تشويش را در هم می شکنيد و آرامش می يابيد.

 

"GreenEternity"

+ نوشته شده توسط پويا در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 16:14 |

1- اگر اولش به فکر آخرش نباشي آخرش به فکر اولش مي افتي

2- لذتي که در فراغ هست در وصال نيست چون در فراغ شوق وصال هست و در وصا ل

بيم فراغ

3- آغاز کسي باش که پايان تو باشد

4- پرستویي که به فکر مهاجرت هست از ويراني آشيانه نمي هراسد

5- کمي سبکسري لازم است تا از زندگي لذت ببري و کمي شعـــور، تا مشکلي برايت پيش نيايد

6- دوست واقعي كسي است كه اكر ساعتها در كنار او ساكت بشيني و صحبتي بينتون ردوبدل

 نشه بعد از  خداحافظي احساس كني كه ساعتها باهاش دردودل كردي

7- چون مي گذرد غمي نيست

8- انسان بايد سعي کند در زندگي چيزهايي که دوست دارد را بدست آورد ، وگرنه مجبور ميشود

چيزهايي را که بدست آورده است دوست بدارد

9- فرصتها در سختي ها بوجود مي آيند بدون جاذبه، پرواز معني ندارد

10- کاش ميشد سرنوشت را از سرِِ   نوشت

11- براي تمام دردها دو علاج وجود دارد گذر زمان وسكوت

12- اگر شير درنده اي در برابرت باشد بهتر است از اينكه سگ خائني پشت سرت باشد

13- هميشه از سکوت چگونه فرياد زدن رو بياموز

14- مورد اعتماد بودن بهتر از دوست داشتني بودن است

15- با يه چوب کبريت ميشه هزاران درخت رو سوزوند و از يه درخت هزاران چوب کبريت به وجود مي آيد

16-  محبت از درخت آموز که سايه از سر هيزم شکن هم بر نميدارد

17- هر چيزي که تو را نکشد مطمئناً قوي ترت ميکند

18- اين جهان پر از صداي پاي مردمي است كه همان طور كه تو را مي بوسند

طناب دار تو را مي بافند

19- آنکه مي گريد يک درد دارد و آنکه مي خندد هزار و يک درد

20- گذشت زندگي يک چيز را بارها ثابت مي کند و آن اين است که گاهي احمق ها درست مي

گويند

21- هر انسان بيشتر از آنکه از دشمنان خود ضربه ببيند از دوستان نادان خود ميبيند

22- چرا هميشه بدنبال اين هستيم که بدانيم چرا گل خار دارد؟ بياييد گاهي بدنبال آن باشيم که

بدانیم چرا خار گل دارد؟

23-  خدايا! چگونه زيستن را به من بياموز چگونه مردن را خود خواهم آموخت

24- جامعه مثل آب نمک است شنا کردن در آن بد نيست اما بلعش وحشتناک است

25- دو تراژدي دردناک در زندگي وجود دارد : يکي اينکه در عشقت ناکام شوي و ديگر اينکه به وصال عشقت برسي

26- چه فکر کني مي تواني و چه فکر کني نمي تواني ، درست فکر ميکني

27- اگر مردم را به حال خود گذاشتي تو را به حال خود خواهند گذاشت

28- در نمك بايد چيز غيب و مقدسي وجود داشته باشد چيزي كه هم در اشك و هم در درياست

29- من هرگز نمي نالم...قرنها ناليدن بس است...ميخواهم فرياد بزنم...!اگر نتوانستم سكوت ميكنم

30- بادها مي وزند، عده اي در مقابل آن ديوار مي سازند و تعدادي آسياب به پا مي كنند

31- پريدن كار دل است و قدم زندن كار عقل، اگر لذت جهان خواهي با دل همسفر شو و اگر مقصد خواهي آهسته رو

32- زندگي همانند هنر نقاشي كردن است با مداد مشكي ولي بدون پاك كن

33- زندگي درس حساب است، خوبيها را جمع، بديها را كم ، خوشي‌ها را ضرب و شاديها را تقسيم كنيم

34- زندگي نكن براي مردن، بمير براي زندگي كردن

35- زندگي تفريح است ميان تولد و مرگ

36- خشم با ديوانگي آغاز ميشود و با پشيماني پايان ميپذيرد

37- آزادي تنها ارزش جاودانه تاريخ است

38- مسير را به خاطر بسپار که مقصد همان مسير است

39- با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش . تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير ، خود ، خودت را تعريف كن

40- دنيا از آن کسي است که براي تصاحب آن با خوش خلقي و ثبات قدم گام برميدارد

41- زندگي سفر است پس بياييد همسفران خوبي براي ديگران باشيم

42- بزرگترين آزادي بشر ، توانايي تصميم گيري و انتخاب نگرش هاي خويشتن است

43- خانمها با گوشهايشان عاشق مي شوند و آقایان با چشم هايشان ...

44- ما همان ميشويم كه تمام روز به آن مي انديشيم

45- مبارزه هر قدر صعب, صعود را ادامه بده. شايد قله تنها در يک قدمي تو باشد

46- زندگي درس حساب است، خوبيها را جمع، بديها را كم ، خوشي‌ها را ضرب و شاديها را تقسيم كنيم

47- در زندگي خوشبختي به سراغ كسي نمي‌آيد، انسان بايد سراغ خوشبختي برود

48- دنيا آنقدر بزرگ است که براي همه جايي براي زيستن دارد . پس سعي کنيم بجاي اينکه جاي ديگران را بگيريم و يا خود را جاي ديگران جا بزنيم جايگاه واقعي خود را بدست بياوريم

49- شيشه نزديكتر از سنگ ندارد خويشي......

50- جستجوي حقيقت شيرين تر از پيدا كردن آن است

51- در زندگي خانوادگي،شوم ترين كلمات اين دو هستند:مال من،مال تو

52- پروردگارا به من آرامش ده تا بپذيرم آنچه را که نمي توانم تغيير دهم و دليري ده

تا تغيير دهم آنچه را که مي توانم تغيير دهم. بينش ده تا تفاوت ايندو را دريابم مرا فهم ده

تا متوقع نباشم دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتارکنند

53- براي جبران اشتباهات، به دوستانت همانقدر زمان بده که براي خودت فرصت قائل ميشوي

54- ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه ي انسان ها و تمامي زندگي افزايش بده

55- امکان تغيير در زندگي هست.ديگران اين کار را کرده اند

56- از درخت سکوت ميوه آرامش آويزان است

57- آن چه را در روشنايي ديده اي در تاريکي به فراموشي نسپار

58- خدايا كمكم كن همه رو از ته دل دوست بدارم نه ظاهري و نه گفتاري !

59- هيچ انساني دوست يا دشمن تو نيست بلکه انسانها معلم تو هستند

60- کوچک که بودم فکر مي کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم ميداشت بزرگ که شدم ديدم چقدر بعضي آدمها کوچکند و باز ترسيدم

61- هيچ مشکلي نيست که محبت کافي نتواند بر آن غلبه کند

62- شما ميتوانيد بهترين بذر جهان را در اختيار داشته باشيد،ولي اگر محل مناسبي براي رشد آنها نداشته باشيد،فايده اي نخواهد داشت

63- در حساب عشق يك به اضافه يكي برابر است با همه چيز و دو منهاي يك برابر با هيچ

64- عشق همانند پروانه ايست كه اگر سفت بگيري له مي شود و اگر سست بگيري مي گريزد

65- مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند

66- وقتي به دنيا اومدي، تو تنها كسي بودي كه گريه مي‌كردي و بقيه مي‌خنديدن. سعي كن يه جوري زندگي كني كه وقتي رفتي، تنها تو بخندي و بقيه گريه كنن

67- دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من از تو ميگيرم

68- يك همسر فقط همراه آدم نيست، او كل تقدير ماست

69- انسان، عاشق زيبايي نمي شود. بلكه آنچه عاشقش مي شود در نظرش زيباست

70- گاهي اوقات در زندگي خيلي زود، ديــــــــــــر مي شود

71- براي اينكه بزرگ باشي، نخست كوچك بودن را تجربه كن

72- هيچ مردي،زن را نمي فهمد، هيچ زني، مرد را نمي فهمد، زيبايي با هم بودنشان همين است

۷۳- از اين كه زندگي شما تمام شود نترسيد، از آن بترسيد كه هرگز آغاز نشود

۷۴- پيري مانع از عشق نيست . اما عشق تا حدي مانع از پيريست

۷۵- ما واقعاً تا چيزي را از دست نديم، قدرش را نمي‌دونيم، ولي در عين حال تا وقتي كه چيزي رو دوباره بدست نياريم، نمي‌دونيم چيزي را از دست داديم

۷۶- رويايي رو ببين كه ميخواي. جايي برو كه دوست داري چيزي باش كه ميخواي باشي. چون فقط يك جون داري و يك شانس براي اينكه هر چي دوست داري انجام بدي

۷۷- روشنترين آينده هميشه روي گذشته فراموش شده، شكل ميگيره. نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها را دور نريختي، توي زندگي به درستي پيش بري

۷۸- دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند

۷۹- زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري

۸۰- کسي که براي محبت حدود قائل مي شود ، معني محبت را نفهميده است

۸۱-  تنها بنايي که اگر بلرزد ، محکمتر مي شود ، دل است

۸۲-  هيچ کس نمي تونه به دلش ياد بده که نشکنه ولي حداقل يادش بدين که وقتي شکست لبه تيزش دسته اوني رو که شکستش نبره

۸۳-  سعي کن خودت باشي. گمشده واقعي تو   تو را آنطور که هستي دوست مي دارد نه آنطور که خود مي پسندد

۸۴-  هيچ صيادي نمي تواند در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد کند

۸۵-  دنبال کسي نباش که باهاش بتوني زندگي کني دنبال کسي باش که بدون اون نتوني زندگي کني

۸۶-  خدايا به من تلاش در شكست، صبر درنومیدی، رفتن بي همراه، فداكاري در سكوت،

 خدمت بي نان، مناعت بي غرور، عشق بي هوس و دوست داشتن بي انكه دوست بداند

روزي كن

۸۷-  براي رسيدن به دوردست ها, بايد از نزديكي ها گذشت , اما رسيدن به نزديكي ها به

سهولت ميسر نيست

۸۸-  جاي کشتي در ساحل بسيار امنتر است ولي براي اين ساخته نشده

۸۹-  سعي کن عظمت در نگاه تو باشد نه در آنچه که بدان مي نگري

۹۰-  بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد. هرچند آن بجز معني رنج و پريشاني نباشد. اما کوري را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن

 

 

"" وحید ""

+ نوشته شده توسط پويا در شنبه نوزدهم شهریور 1384 و ساعت 11:45 |

دل من يه روز به دريا زد و رفت
پشت پا به رسم دنيا زد و رفت 
پاشنه كفش فرارو وركشيد 
آستين همت و بالا زد و رفت
يه دفعه بچه شدو تنگ غروب 
سنگ تو شيشه فردا زدو رفت
كاغذ گذشته ها رو پاره كرد
نامه فرداها رو تا زد و رفت
طفلكي  تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد و رفت  
زنده ها خيلي براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت
هواي تازه دلش مي خواست ولي
آخرش توي غبارا زد و رفت  
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلا زد و رفت

”محمدعلي بهمني“

"پویا"

+ نوشته شده توسط پويا در یکشنبه ششم شهریور 1384 و ساعت 16:59 |

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.
روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند...

"وحید"

+ نوشته شده توسط پويا در یکشنبه ششم شهریور 1384 و ساعت 15:24 |