تبليغاتX
زندگي بهتر

از بودا پرسيدند : تو و شاگردانت چه می کنيد؟
و او پاسخ داد : می نشينيم ، راه می رويم و غذا می خوريم .
پرسشگر گفت : اما آقا ! هر کسی می نشيند ، راه می رود و غذا می خورد ..!
بودا در پاسخ گفت : وقتی ما می نشينيم ، می دانيم که نشسته ايم ، وقتی راه می رويم ، می دانيم که راه می رويم و وقتی غذا می خوريم ، می دانيم که غذا می خوريم .
تنها همان زمان که می دانيم آرامش و سعادت در اينجا و در لحظه حال وجود دارد ، می توان آرام گرفت .

 

"GreenEternity"

+ نوشته شده توسط پويا در سه شنبه نوزدهم مهر 1384 و ساعت 18:32 |

 

 

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود

معنی عشق چیست؟

 

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله

 مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله 

 عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله

عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله 

 عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله

عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله 

 

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

 

 

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله

اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله

عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

 

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله

موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله 

 

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله 

عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

 عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله 

عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله 

 می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله 

 وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله 

دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله 

 و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه 

"نادر"

+ نوشته شده توسط پويا در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 15:54 |

در قلب خود بنويسيد ، هر روز بهترين روز سال است. (امرسون)

 

اگر خاموش باشي و ديگران به سخنت آرند ، به که سخن گويي و خاموشت کنند. (سقراط حکیم)

 

مرد بزرگ دير وعده مي دهد و زود انجام مي دهد. (كنفوسيوس)

 

اشتباه را تصحيح نکردن ، خود اشتباه ديگريست . (کنفوسيوس)

 

تنها سرمايه گرانبهاي ما وقت است و اگر رفت ديگر برنمی گردد. (اسمايلز)

 

مهم نيست که شما سرنگون شويد مهم آنست که دوباره برپا خيزيد . (ونسان لومباروي)

 

سخن را چون بسيار آرايش کنند ، مقصود فراموش مي شود. (مولوي)

 

من آينده را دوست دارم زيرا بقيه عمرم را بايد در آن بگذرانم . (کترينگ)

 

"سهیل"

+ نوشته شده توسط پويا در یکشنبه هفدهم مهر 1384 و ساعت 16:23 |
 بیشتر میزها خالی بود.اطراف را نگاه کردم و پشت کوچکترین میز نشستم.آن میز را کنج سالن گذاشته بودند. فکر کردم لابد کسی انتخابش نمی کند. حس کردم مثل خودم تنهاست.
با خودم گفتم: "همین جا خوبه"
وقتی نشستم باز اطراف را ورانداز کردم. تنها چیزی که نظرم را جلب کرد، کاریکاتورهای قاب شده به دیوار بود. کاریکاتور روبه روی من، سه تا هویچ خندان را نشان می داد که پیتزا می خوردند. نفهمیدم چرا پیتزا را رنگ آبی زده بودند.از بی سلیقگی بود یا آن هم برای خودش طنزی داشت؟ به هر حال برایم جالب بود. برگشتم و کاریکاتور پشت سرم را هم نگاه کردم. یک پیشخدمت چاق با دو تا پیتزا روی دستهایش داشت سکندری می خورد ولی پیتزاها را ول نمی کرد.
نمی دانم چرا آنجا را انتخاب کردم. توی راه چند پیتزا فروشی دیدم که تروتمیزتر بودند، اما شلوغ!دنبال جای آرامی بودم. حوصله شلوغی را نداشتم. چیز دیگری مهم نبود. می خواستم چیزی بخورم و بروم دنبال کارم. پول زیادی نداشتم . فقط دلم می خواست ته مانده ی پولم را خرج کنم. وقتی لیست قیمتها را زیر شیشه ی میز دیدم ، مطمئن شدم به اندازه کافی پول دارم.
پنج دقیقه ای از نشستنم گذشت،اما کسی برای گرفتن سفارش نیامد. باید می رفتم به مرد ی که پشت پیشخوان نشسته بود سفارش می دادم. با بی میلی بلند شدم.
"یه پیتزا مخصوص با یه نوشابه زرد"
حالا فقط یک اسکناس کهنه ی پنجاه تومانی ته جیبم داشتم. از روی شلوار پنجاه تومانی داخل جیبم را لمس کردم. این اولین بار بود که از بی پولی نگران نبودم.
"لعنتی دیگه بهت احتیاج ندارم"
هیجان جالبی توی دلم لمس کردم. خودم را بی نیاز حس کردم. پنجاه تومانی را از جیبم درآوردم. رنگ و روی کهنه اش را نگاه کردم. خواستم پاره اش کنم. اما نظرم عوض شد. می توانستم موقع رفتن آن را به پیشخدمت پیتزا فروشی بدهم.
"شاید به درد اون بخوره"
دلم می خواست زودتر پیتزا را بیاورد. برای عملی کردن تصمیمم عجله ی عجیبی داشتم. ساعت دیواری را نگاه کردم. اما همین که نگاهم را از ساعت برداشتم، یادم رفت ساعت چند است.
"به ساعت چیکار داری؟چه فرقی می کنه ساعت چنده؟"
این را به خودم گفتم و از نگاه کردن دوباره به ساعت منصرف شدم.
از سر بی حوصلگی باز اطرافم را نگاه کردم.
زن و مردی با دختر بچه ی چهار، پنج ساله شان دو میز آنطرفتر نشسته بودند. سر و وضع ساده ای داشتند. مرد کت و شلوار نیمداری تنش بود و موهای چربش روی پیشانیش ریخته بود. مانتوی چروکیده زن هم با لباس شوهرش هماهنگی داشت. دخترک با لباس چین دار پف کرده که چرک رویش مرده بود وسط آنها نشسته بود. طوری مشغول خوردن بودند که متوجه نگاه خیره من نشدند. زن و مرد تکه های بزرگ پیتزا را با ولع می خوردند و دخترک را مجبور می کردند بیشتر بخورد. دخترک هم از ناز کم نمی گذاشت. وقتی او لقمه اش را با ناز و گفتن"دیگه نمی خورم" قورت می داد لبخند رضایت روی لب زن و مرد می نشست.
"فقط یکی دیگه"
غرولند کنان زیر لب گفتم:"چه آدمای احمقی! برای چی اینقدر دلخوشید!؟"
نگاهم را از آنها برداشتم. دلخوش بودن برایم معنا نداشت. نمی فهمیدم آن خانواده فقیر به چی دلخوشند.
"اصلا آدم فقیر هم نباشه زندگی دلخوشی داره؟ چیزی که آخرش مردن و پوسیدنه چرا اینا بهش دلخوشن؟ واقعا آدم باید احمق باشه که دلش رو به زندگی خوش کنه!اینا مثل بره ها می خورن تا برای قصاب مرگ چاق وچله تر بشن"
چرت افکار فلسفی ام را خنده های آرام پسر و دختری پاره کرد.آنها تازه آمده بودند. به نظرم دوست پسر، دوست دختر بودند. درست رو به روی هم دستها را زیر چانه گذاشته بودند. حرف می زدند و می خندیدند. چشمهایشان برق می زد. خیلی خوشحال و راضی به نظر می آمدند.
آنها هم احمق به نظرم رسیدند. دلم نمی خواست نگاهشان کنم. نگاه کردن به آنها حالم را بد می کرد. نمی خواستم هیچ کسی را ببینم. رفتار همه به نظرم احمقانه و بی معنی بود. باید هر چه زودتر دنبال کار خودم می رفتم. تصمیم خودم مهمتر بود. آن تصمیم از یک هفته پیش به ذهنم رسیده بود. اول برایم مثل یک شوخی بود. اما بیشتر که بهش فکر کردم چند راه برای اجرا به نظرم رسید. می دانستم انجامش جرات زیادی می خواهد. نمی دانم چطور،اما روز آخر جراتم زیاد شده بود و بالاخره راهش را پیدا کردم.
"راستی!اینا می دونن من می خوام چیکار کنم؟ اگه بدونن چی می گن؟ چه اهمیتی داره؟ اصلا از کجا باید بدونن؟"
شاید این تنها چیزی بود که به آن دلخوش بودم!یک تصمیم مهم که فقط خودم از آن خبر داشتم. لبخند شیطنت آمیزی روی لبم نشست. برای اولین بار از ورودم به آن پیتزا فروشی حسی از رضایت در خودم دیدم. ولی آن حس هم خیلی زود از بین رفت.
" من نباید به هیچ چیز این زندگی دلخوش باشم. دلخوشی مال آدمای احمقه"
"پیتزا مخصوص با نوشابه زرد؟"
نگاهی به پیشخدمت کردم و بعد از چند لحظه مکث گفتم:"آره"
اما او منتظر جواب من نشده بود. اهمیت ندادم. گرسنه بودم و عجله داشتم. بی معطلی روی یک تکه از پیتزا سس ریختم.
"عجب پیتزای خوشمزه ای!"
همانطور بود که دوست داشتم. برشته و خوشمزه. هر وقت پیتزا می خوردم یک چیزی باعث می شد از خوردن پشیمان بشوم. پیتزا ها یا آبکی بودند. یا کالباسشان زیاد بود. یا نانشان مانده بود و........ اما آن پیتزا هیچ عیبی نداشت.
تکه دوم را هم سس زدم و با عجله خوردم. سرم را بلند کردم. زن و شوهر فقیر و دخترشان در حال رفتن بودند. پسر و دختر جوان همچنان حرف می زدند و لبخند به هم تحویل می دادند. دو سه مشتری جدید هم آمده بود.
تکه سوم و چهارم و..... را پشت سر هم با نوشابه خوردم تا تمام شد.
حسابی سیر شده بودم. واقعا لذت بردم. خنده دار بود! مزه آن پیتزا مزه زندگی را برایم عوض کرده بود. دلم می خواست فرصت داشته باشم . باز هم بروم آنجا پیتزا بخورم.
"بیچاره ها حق داشتن اون جوری غذا دهن بچه می گذاشتن"
پیتزا که تمام شد چند دقیقه ای فکر کردم. دوباره هویچهای خندان را دید زدم و زیر لب گفتم:"دمتون گرم!"
پنجاه تومانی را کنار ظرف خالی گذاشتم واز پیتزا فروشی زدم بیرون.
هوا تاریک شده بود، ولی خیابان با نور چراغها روشن بود. مزه پیتزا را هنوز زیر زبانم حس می کردم. هوا خوب بود. نفس عمیقی کشیدم. ریه هایم از هوای تازه پر شد. به فردا فکر کردم.
"زندگی ارزش خوردن یه پیتزای برشته رو داره!؟"
 
 
"پویا"
+ نوشته شده توسط پويا در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 16:19 |

یکی از بچه ها اومد و می خواست افتاب را نقاشی بکنه. عجيب هيجانی داشت , انگار اولين باری بود که می خواست افکار خود را ترسيم کنه. اشفته بود و دستان کوچکش می لرزيد , گويی مانند فريادی در گلو خفه کننده بود و بهش فشار می اورد. در ميان مداد رنگيها دنبال رنگ مشخصی می گشت که رنگ زندگی داشت. چنان جدی و مصمم به نظر ميرسيد که انگار داشت آجر آجر کاخ زندگيش را می ساخت. و به آرزوهاش فکر ميکرد به خواستهايی که در زندگيش بيش از روياهای کودکانه فراتر  نرفته بودند.
دلش می خواست گرمی افتاب را در سينه اش حمل کنه و با گرمای خورشيد سردی خاطره هاش را از ديده بپوشونه ....
دلش می خواست بر بالين پرتوهای زرين خورشيد سوار شده سفری به اون دوردستها داشته باشه که نشانی از بی مهری نباشه ....
پشت پنجره نشسته و در افکار خود شناور به دور دستها خيره بود وقتی به اطرافش نگه می کرد انگار همه چی نا شناخته بود

 بی اختيار  شروع کرد به رنگ قرمز کشيدن... چند لحظه بعد اومد و پرسيد ...خورشيد چه رنگيه؟


در جواب فرستادمش به باغچه که ببينه که چه رنگيه؟ و زمين را چه رنگی می کنه؟
وقتی رو دستش می تابه چی احساس می کنه؟ ميتونه لمسش کنه؟
اومد و گفت افتاب گرمه
در جواب بهش  گفتم که يک افتاب گرم بکشه.....


"نينا"

+ نوشته شده توسط پويا در یکشنبه دهم مهر 1384 و ساعت 12:30 |
با سلام خدمت تمامي دوستان گرامي
 
جمعه 15 مهر ماه يك روز قبل از روز جهاني كودك همايشي به حمايت از
كودكان كار و خيابان در آمفي تئاتر پارك لاله برگزار ميشود
روز جمعه همه ما براي شنيدن صحبتهاي دل كودكاني ميرويم كه
ساده ترين حق زندگي هر انسان يعني كودكي از ايشان دريغ شده
همه ما روز جمعه دست ياري به سوي عزيزاني دراز ميكنيم كه قربانيهاي
جامعه ما لقب گرفته اند و اين ما هستيم كه تا حد توان بايد به حمايتشان بشتابيم
به اين بيانديشيم كه اگرحتي فقط يك كودك به كمك و ياري ما
(چه مادي و چه معنوي) آينده روشنتري داشته باشد
چه شادي و چه لذت وصف ناشدنيي وجود ما را در بر خواهد گرفت
پس وعده ديدار ما جمعه 15 مهر ماه؛ آمفي تئاتر پارك لاله ساعت 4 بعد از ظهر
 
 
 
 "پویا"
+ نوشته شده توسط پويا در شنبه نهم مهر 1384 و ساعت 14:11 |